تبليغاتX
بچه های داروسازی 88 ساری

مینویسیم از روزهایی که به سرعت در حال گذره

 
علوم پایه
نویسنده :
 داروسازای تازه وارد
تاریخ :
 دوشنبه دهم مرداد 1390
زمان :
 11:13
موضوع : دانشگاه |


قابل توجه داوطلبان آزمونهاي جامع علوم پايه (پزشكي، دندانپزشكي و داروسازي) و جامع پيش‌كارورزي   

 

شرط قبولي در آزمونهاي جامع علوم پايه ( پزشكي، دندانپزشكي و داروسازي) و جامع پيش‌كارورزي شهريورماه 1390 و به بعد كسب حداقل 50 درصد نمره كل آزمون مي‌باشد.


این خبر به نقل از سات معاونت آموزشی وزارت بهداشت : 90/02/27



Daastaane Kootah : Tasire Doa
نویسنده :
 اندیشه فاضل
تاریخ :
 پنجشنبه هجدهم فروردین 1390
زمان :
 14:57
موضوع : ادبــی |

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از  کلیسا برمیگشت ...

در همین حال نوه  اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ،  پدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟!

خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمیتونم به یاد بیارم  !!!

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم  ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید :  تو این سبد ؟ غیر ممکنه ، با این همه شکاف و درز داخل سبد  آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرا ر کرد  : لطفا عزیزم !

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد ، سبد رو برداشت  و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت  و با لحن پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده ! 

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : آره ، راست  میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز ...!

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود ...



باز هم شعر!!!!!!!!!!!!!!
نویسنده :
 سیدسهراب رستمکلایی
تاریخ :
 جمعه دوازدهم فروردین 1390
زمان :
 20:13
موضوع : |

همه مي پرسند

چيست در زمزمه مبهم آب

چيست درهمهمه دلكش برگ

چيست در بازی آن ابر سپيد

روی اين آبی آرام بلند

كه تو را می برد اينگونه به ژرفای خيال

چيست درخلوت خاموش كبوترها

چيست در كوشش بی حاصل موج

چيست در خندهء جام

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به اين آبی آرام بلند

نه به اين خلوت خاموش كبوترها

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام

من به اين جمله نمی انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را درسينه كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاينده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم

می بينم

من به اين جمله نمی انديشم

به تو می انديشم

ای سراپا همه خوبی

تك و تنها به تو می انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو می انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بيا

توبمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب

من فدای تو

به جای همه گلها تو بخند

اينك اين من كه به پای تو درافتاده ام باز

ريسمانی كن از آن موی دراز

تو بگير

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر وهوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغرهستی تو بجوش

من همين يك نفس ازجرعه جانم باقی است

آخرين جرعه ی اين جام تهی را تو بنوش.

فريدون مشیری



این شب نیز بگذرد............
نویسنده :
 سیدسهراب رستمکلایی
تاریخ :
 یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389
زمان :
 1:40
موضوع : |

این شب هم مثل خیلی شبای دیگه و مثل این همه سالی که گذشتو این یک سالو نیمی که با هم بودیم میگذره.از این همه سالی که گذشت فقط ۱ سری خاطره موند.از این شب هم............

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
مکن زغصه شکایت که در طریق طلب / به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز / که گرد عارض بستان بنفشه دمید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب / که رفت موسم حافظ هنوز می نچشید

واسه همتون آرزوی خوشبختی میکنمو سعی می کنم تمام خاطرات بدو فراموش کنم.امیدوارم شما هم.......

فقط خواستم ۱ خاطره ای.........................

سال نو همگی مبارک.


 



Daastaane Kootah : Raahe Halle Janebi
نویسنده :
 اندیشه فاضل
تاریخ :
 پنجشنبه پنجم اسفند 1389
زمان :
 11:5
موضوع : |

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.

وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود...
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه  بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1. دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2.  هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3.  یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جانبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد...

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود !!!

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است ...!

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1.     همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2.     این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3.     هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

 


  تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد!



~~~~~~ جشن سپندارمذگان، روز زن و پاسداشت مهر و شيدايی خجسته باد ~~~~~~
نویسنده :
 اندیشه فاضل
تاریخ :
 جمعه بیست و نهم بهمن 1389
زمان :
 9:55
موضوع : | | ادامه مطلب...

درود

روز سپندارمذگان رو به همه تبریک می گم

برید به ادامه مطلب



 
اینجا ساری
دانشگاه علوم پزشکی
دانشکده داروســــازی
ما دانشجوهای ورودی مهــــر88
 
   
   
   
   
   
   
   
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به بچه های داروسازی 88 ساری مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب